قاتل خوش قلب
* هفت طلايي مثل ناصرخان بارها در لبه پرتگاه بود اما نيفتاد "ستاره بهمن " از همان اول بلد بود مشكلاتش را مثل مدافع حريف ، مثل جيب عرب ها و مثل دروازه قرمزها دريبل بزند. سر وقتش گريه ميكرد ، به وقتش كري ميخواند ، با قديمي هايي كه استقلال را ارث پدري مي دانند كل كل ميكرد و و سر بازو بند كوتاه نمي آمد.
يك تنه در برابر تمامي حاشيه ها مي ايستاد ، پشت سرمربي اش را با طعنه هاي ديگران خالي نميكرد و به وقتش جواب پر رو ها را با زبان خودشان ميداد. دوبار در اوج نياز استقلال ، پول و امكانات عرب ها را انتخاب كرد ولبه پرتگاه قرار گرفت..اما نيفتاد. محبوب ماند.
*نيمكت نشين شد اما عقب نشيني نكرد. در تيم ملي به حقش نرسيداما به مبارزه ادامه داد.
جنگيد. با همه حاشيه هايي كه براي او درست كردند. جنگيد. در 35 سالگي مثل جوان هاي با "انگيزه" 20 ساله وسط ميدان دويد ، قيچي زد ، دريبل كرد و گل زد. شيث رضايي را در كورس جا گذاشت . در برابر قرمز ها سر خم نكرد.
آن قدر قدرت و محبوبيت داشت كه بتواند با نشان دادن"چهار " انگشتش يك ورزشگاه را به آتش بكشد. راز محبوبيتش در همين جمع شدن " عشق و نفرت " است. در همين كاراكتري كه جمع اضداد است. هم ميتواند از شيوخ عربي دل ببرد ، هم كاري كند كه " آهاي فرهاد مجيدي ورد زبان دو آتيشه هاي آبي روي سكوهاي آزادي شود. آن قدر " خوب " باشد كه قرمز ها از او بدشان بيايد.
مجيدي استاد حل مساله
است . استاد گره گشايي از مساله هايي كه همه فكر ميكنند ديگر اين موقعيت
او را گرفتار ميكند و نميتواند از پسش بر بيايد. با همان " عشق و نفرت "
نامه خداحافظي مي نويسد ، از لبه پرتگاه آتش رد ميشود و نمي افتد. مي ماند
در همان قلب هايي كه انگار بعد از هر گلش ، روي آن ها مي كوبيد.