یکی بود … یکی نبود … غیر از خدای مهربون …
یه سرزمینی بود به اسم ایران … این سرزمین یه تیم فوتبال داشت (هنوز هم داره …) به اسم استقلال … پر افتخارترین تیم ایران هم، همین استقلاله … رنگ
لباسش هم واقعا قشنگه، رنگ آسمون …. آبی
این تیم بزرگ و دوست داشتنی یه کاپیتان داشت به اسم فرهاد مجیدی … این آقا فرهاد قصه ی ما خیلی شیرین بود! مدتها بود که از استقلال دور شده بود و برای تیمهای خارجی بازی می کرد… اما یه روز تصمیم گرفت بعد از این همه دوری، برگرده خونه ش… و برگشت…
وای! چه روزی بود… هوادارای آبی از خوشحالی بال در آورده بودن! آخه می دونید! اونها خیلی آقا فرهاد رو دوست داشتن(هنوز هم دارن…)
این آقا فرهادِ ما خیلی متعصب بود، خیلی آقا بود… وقتی توی زمین بود، از جون و دل واسه تیمش و شادی هوادارا مایه می گذاشت… مثل بازیکنای این دوره و زمونه نبود که توی زمین راه بره! غیرت داشت… تعصب داشت… می دونست لباس چه تیم پر افتخاری رو تنش کرده و واسش ارزش قائل بود… با اینکه سن و سالی ازش گذشته بود (البته توی فوتبال!) ولی مثل یه جوون ۲۰ ساله توی زمین می دوید… دریبل می زد… کرنر و پنالتی می گرفت… گل می زد و از همه قشنگ تر شادی های بعد از گلش بود… طوری شادی می کرد که انگار اولین بارش بود که واسه تیمش گل زده!!! خصوصا وقتی به قرمزا گل می زد! (آهان! یادم رفت بگم یه تیم قرمز رنگ هم بود که هوادارای آبی خیلی باهاشون کری داشتن!) اصلا شده بود کابوس همین قرمزا ! از بس بهشون گل زده بود و اونها هم هیچ جور نمی تونستن مهارش کنن!
خلاصه… هر چی از تعصبِ این آقا فرهاد بگم، کم گفتم! همین کاراش هوادارای آبی رو روز به روز عاشق تر و دیوونه تر می کرد… شده بود اسطوره شون… براش می مُردن!!
۴ سالی گذشت و کاپیتان آبیها همین طور آقایی و دلبری می کرد، تا اینکه…
تا اینکه رسیدیم به روزی که استقلال داشت قهرمان نیم فصلِ ۹۰ لیگِ ایران می شد… همه خودشون رو آمادۀ جشن قهرمانی کرده بودن که یهو یه خبر تلخ، همه آبیها رو شوکه کرد!
خبر از این قرار بود که آقا فرهاد می خواست از تیم محبوبشون بره!!! واقعا واسه آبیها خیلی سخت و وحشتناک بود که بخوان محبوب ترین و متعصب ترین بازیکنِ شون رو از دست بدن! ا… می گفتن کاپیتان مشکل خانوادگی داره… خیلی وقته داره، ولی به روی خودش نیاورد! تحمل کرد، اما دیگه صبرش سر اومد و هوای رفتن به سرش زد… باید می رفت… دلتنگ بچه هاش شده بود، آخه بچه هاش پیشش نبودن؛ توی همون کشوری زندگی می کنن که قبلا فوتبال بازی می کرد… بچه هاش هم بی تابی می کردن… دلشون می خواست باباشون پیش شون باشه… و بابا هم رفت………
کاپیتان آبیها اینقدر دلگیر و ناراحت بود که حتی با هوادارا خداحافظی هم نکرد! فقط وقتی می خواست بره، پیرهنش رو واسه یادگاری پرت کرد بین هوادارا…
و همون طور که اومد، رفت…

((حدیث امیری))

اینو گذاشتم  چون دلم خیلی براش تنگ شده ..خیلی ..اندازه ی تموم آسمونا..خدا هرچی آدم کینه ای رو از روزمین برداره